ادامه مطلب:

هوا تاریک شده بود تقریبا کمی مونده بود تا مسیر شروع جان پناه ایزدی و بچه ها چراغ پیشونی شون رو در اوردن و من هم چراغ پیشانی نداشتم هم طور گفتم، دنبال اقای پاشایی میرم.. شدت کولاک خلیی زیاد شده بود و سرمای هوا به راحتی به ۳۰- می رسید.. تو عمرم اونجور سرما ندیده بودم..

بعد دیگه به طرف جانپناه نرفیم از پائین جانپناه و وسط دره به سمت بالا حرکت کردیم.. تو اینجا بود که احساس سرگیجه می کردم.. چند نفر از بچه ها ایستادن کرامپون ببندین و ما ۴ نفر جلوتر رفتیم که با چراغ مسیر رو علامت بدیم تا گروه گم نشه.. اشتباه دومم این بود که در حالی که چراغ نداشتم با این گروه رفتم.. هوا دیگه کاملا خراب شده بود و اگه نفر جلویت چند متر ازت فاصله داشت دیگه نمی دیدش و جای پاش هم سریعا با برف پر می شد..

گروه قبلی که دیگه دیده نمی شد.. و من هم رفته رفته حالم بدتر می شد.. تقریبا تو وسط های هزار پیچ بود که در حالی که تو بدن جون داشتم ولی قدرت حرکتم اومده بود پایین آقای پاشایی وایساد گفت شما مشکلی داری؟؟؟

گفتم نه.. فقط کمی خسته ام... گفت واینسا بدنت سرد میشه.. گفتم باشه و راه افتادم.. یواش یواش اونها از من جدا می شدن و وایمیسادن تا من برسم.. فرهاد اومد از من رد شد گفت واینسا سردت می شه... گفتم باشه و رفت..

کمی جلوتر اقای پاشایی گفت کوله ت رو بده برات بردارم که سومین اشتباه من همین بود که کوله رو ندادم گفتم.. خودم میارم.. چون غرور ام قبول نمی کرد.. بعد گفت پس سریع بیا و خودش رفت.. کمی جلو رفتم.. دیگه هیچی نمی فهمیدم.. احساس سوزش تو گلوم داشتم

رو باتوم هام تکیه دادم و سرم رو گذاشتم رو دستم.. دیگه بچه ها رو نمی دیدم نه گروهی که رفته بودن نه گروهی که عقب بودن.. بدنم داشت سرد می شد.. کمی جلو رفتم دیدم دیگه نمی تونم.. رو پاهام وایسم نشستم و تکیه دادم به کوله ام.. و با دستم برف میاورم و می خوردم.. هیچ نمی فهمیدم دارم چی کار می کنم و برف و گل رو با هم می خوردم که سوزش گلوم بدتر می شد...

دیگه هیچی نفهمیدم.. و افتادم رو زمین.. خواب مرگ که می گن رو داشتم احساس می کردم اصلا دیگه سردم نبود داشتم به یه خواب راحت می رفتم.. انگشتام رو احساس نمی کردم..

عوضش عزرائیل رو کنارم احساس می کردم که دستش رو دراز کرده به طرفم و من هم می خواستم برم به استقبالش ولی یک لحظه دست گرمی رو، روی صورتم احساس کردم که داره برف رو از روم پاک می کنه

دقیقا یک طرف بدنم زیر برف پنهان شده بود.. طرف صورتم...

کمی بلندم کرد و صدام می کرد.. کمی چشام باز شد دیدم آقای قاسمی حرفهای نامفهموی می زد چهره اش دور سرم می چرخید..

کمی از جیبش کشمش در آورد و با دست ریخت تو دهنم و جویدم کل بدنم مثل سنگ سفت شده بود و سرما تو وجودم نفوذ کرده بود..

بعد چند دقیقه دو نفر رسیدن و کمی خودم رو می فهمیدم که یکیشون گفت چه بوی گازی میاد.. تازه من فهمیدم این بلایی که سرم اومده از چراغی که تو کوله ام گذاشتم و چون تو راه رفتم بر اثر تکانهایی که خورده باز شده و من دچار گاز گرفتگی شد. و اون چراغ رو آقای قاسمی از من گرفت و بستش..

آقای قاسمی کمکم کرد تا بلند شم و با هم رفتیم.. اصلا نمی دونستم دارم چطور راه میرم حالم خوب نبود.. یک لحظه آقای قاسمی دستم رو ول کرد.. من داشتم می افتادم روی برف که شیب زیادی داشت.. و کامل یخ زده بود.. که اقای قاسمی سریع دستش رو انداخت من رو بگیره شونه ش خورد به کیسه خوابم که بالای کوله بسته بودم و کیسه خواب لیز خورد و رفت پایین و دیگه بیخیال کیسه خواب شدیم و کوله من رو هم ازم گرفتن و یکی از بچه ها برداشت.. یک دفعه دیدیم یک نفر فلاکس چایی به دست داره میاد.. من نمیشناختمش اومد دست منو گرفت و فلاکس رو داد به اقای قاسمی گفت بده به بچه هایی که عقب موندن.. و دست من رو گرفت و تا پناهگاه برد.. وقتی رسیدیم به پناهگاه تا بند کفشم رو باز کرد و پلاری که تو تنش بود رو در آورد و پوشوند به من و با آب گرم رو شست چون نوک انگشتام کمی سیاه شده بود..

و به من چایی داد تو پناهگاه با نام بهروز صداش می زدن...

پناهگاه پر آدم بود که فقط آقا بهروز واسه کمک اومد و بقیه از جا شون هم تکون نمی خوردن حالا اکثرشون رو میشناسم.. ولی اون شب که شب سختی بود هیچ کدوم از جاشون تکون نخوردن...

بچه ها یکی یکی میرسیدند آقای واحدی آخرین نفری بود که اونشب رسید به پناهگاه سه بار مجبور شده بود تو اون سرما هزار پیچ رو بالا و پائین بره تا کسی جا نمونه..

کوله رو باز کردم که شام رو در بیارم دیدم کوله پره برفه و رفتم اون برف رو خالی کنم.. که تازه متوجه شدم بیرون چه کولاکیه ساعت تقریبا دوازه شب بود..

(اینجا همون جا بود که فواد و بچه های همدان تو صعود قلم چادر زده بودن)

بعد شام بدون کیسه خواب تو پناهگاه یخچال خوابیدم.. جایی که کوهنوردای همدان میدونن زمستون ها چقدر سرده...

آقای واحدی ۴ تا پتو برام اورد و با تمام لباس هام لای پتو ها خوابیدم جالبش این بود که تونستم ۳ ساعت هم بخوابم..

صبح ساعت ۵:۳۰ بیدار شدیم و یک گروه ۹ نفره حاضر شدیم بریم سمت قله.. به من می گفتن نیا ولی ، باید می رفتم.. چون اگه نمی رفتم تا اخر عمر حسرت می خوردم..

دم در وایساده بودم که اقا بهروز به من گفت پسر داشتی دیشب می مردی الان می خوای بری قله.. از بابت دیشب ازش تشکر کردم و گفتم باید برم...

گروه ما متشکل از ۶ آقا و ۳ خانوم بود که راه افتادیم.. ساعت ۶ بود و کولاک هم داشت شدید تر می شد..

(اول صبح قبل از حرکت)

گروه داشت مرتب می رفت و حدود یک ساعت بود که تو راه بودیم سرما به چند نفر اذیت می کرد که تصمیم گرفتن برگردن آقای قاسمی به همراه اون ۳ نفر برگشت..

و من و آقای پاشایی و آقای واحدی و دو نفر از خانوم ها به سمت قله رفتیم... هر چی کردیم تابلو قله رو پیدا نکردیم چون داشیتیم از روی خط الراس حرکت می کردیم ولی مطمئن بودیم تو قله بودیم.. بعد از اونجا به سمت کوه روبه رویی قله یخچال رفتیم و بالای اون هم وایسادیم.. و از اونجا به سمت پناهگاه اومدیم..

(قله ای که سمت چپ قله یخچال قرار داره و به سمت تویسرکانه)

ساعت ۱۰.۳۰ بود که به پناهگاه رسیدیم کمی صبحانه خوردیم و به سمت دره مردا بیک حرکت کردیم.. وسط دره کیسه خواب رو هم پیدا کردیم..

و این صعود اولین صعود زمستانی من بود.. که شد یکی از بهترین و بدترین خاطره های کوهنوردی من...

آقای قاسمی از اون به بعد می گه مردم رو تو خونه شون گاز می گیره تو رو تو کوه

موفق باشید...