اول
آرزو می کنم
هیچ شبی براتون با
خاطره ی بد نگذره
بخصوص شبهایی مثل یلدا
سال ۱۳۸۸ صحنه ای رو دیدم که هیچ وقت از خاطرم پاک نمشه... و هر وقت شب یلدا میشه.. اون صحنه دوباره میاد جلوی چشمم...
شب یلدای اون سال ساعت ۷.۳۰ عصر بود که از همدان به بهار می اومدم.. یک پیکان نگه داشت و من هم سوار شدم.. راننده هم شهریمون بود، با هم حرف می زدیم.. که تو مسیر دیدم یه گونی داخل جاده است...
راننده برگشت گفت.. نگه داریم گونی رو پرت کنیم اون ور، یه موقع توش آهن پاره نباشه، یه ماشین بره روش و مشکلی براش پیش بیاد... منم گفتم نگه دار.. کنار جاده نگه داشتیم وقتی چند قدم رفتم به سمت گونی، سرم رو که بلند کردم دیدم از پایین گونی ۲ تا پا بیرونه... یه لحظه وایسادم به راننده گفتم.. آدم تو گونیه...
سر جامون وایسادیم.. گفتم چی کنیم.. ترسیده بودیم.. راننده گفت ول کن بریم... بعد گفتم حالا یه بزار گونی رو بکشیم اون ور بعد زنگ بزنیم پلیس بیاد.. با اکراه اون کار رو کردیم..
وقتی گوشه گونی رو کشیدیم کنار دیدم یه پیرمرده صحیح سالم خوابیده تو گونی!!!!
بهش گفتم پدر بیامرز شب یلدایی می خوای هم خودت رو بدبخت کنی هم مردم رو.. پیرمرده خیلی غم سنگینی تو دلش بود..
پیرمرد رو بلند کردیم آوردیم کنار، گفتیم چرا می خوای این کار رو بکنی شروع کرد به گریه.. تا حالا گریه یه مرد رو ندیده بودم.. گریه ای که از رو غصه ی دل باشه..... گفت سرپرست نوه های یتمم هستم... شب یلدا منتظر هستن چیزی براشون بگیرم.. هر کاری کردم نتونستم پول جور کنم.. جرات گدایی هم ندارم... اومدم خودم رو بکشم تا از این دنیا خلاص بشم...
خلاصه یه پولی بهش دادیم!!! راننده هم چند کیلو میوه گرفته بود داد به پیرمرده و گفتیم برو... ما هم انگار دنیا رو سرمون خراب شده بود.. سوار ماشین شدیم و اومدیم بهار...
اون شب اینقدر اعصابم خراب بود که اصلا با کسی حرف نزدم و بلند ترین شب سال رو گرفتم خوابیدم...
حالا هر وقت شب یلدا میشه اون تصاویر تلخ میاد جلوی چشمم و تا آخر عمر هم با من همراهه..
شاید کسی که این متن رو بخونه،،، بگه.. از این بدتر هاش هم هست... ولی خدا نکنه.. یکی از این ها رو آدم ببینه.. موقع دیدن خیلی بیشتر رو آدم تاثیر می گذاره تا اینکه آدم بشنوه...
شب یلدا بر تمام ایرانیان خجسته باد
موفق باشید...