این هفته جمعه دیگه می خوام برم.. دیگه نمی شه، هر روز صبح که میرم دانشگاه صداش رو می شنوم.. وسوسه ام می کنه که بیام..

ولی فقط برای زیارت نمیرم.. می خوام کنار اون با خودم عهد پیمان ببندم..

به خودم که فکر می کنم تازه تو اوج جونی هستم... یکی از حساس ترین مراحل زندگی، جاهای مهم تری هم هست که باید آباد شه.. و نباید فراموش کنم...

ولی دقت که می کنم حاشیه ام خیلی زیاده پس باید برم سراغ اصل مطلب، چون خدا رو شکر کوهها همیشه هستند و همیشه استوار و زیبا اند.. پس می مونه خودم که همیشه نیستم.. پس طوری باشم که یادی ازم همیشه باشه...

روزی که آدم خودش رو میفهمه می خواد دنیا رو عوض کنه.. بعد چند سال می خواد کشورش رو عوض کنه.. بعد مدتی می خواد شهرش رو عوض کنه.. سر پیری می فهمه که باید خودش رو درست می کرده تا همه ی اینها درست می شده...

تو این مدت که دارم وبلاگ نویسی می کنم خیلی چیزها رو یاد گرفتم دوستانی بسیار ارزشمندی پیدا کردم.. و از این بابت به خودم افتخار می کنم..

تو این مدت دقت که می کنم تقریبا هر هفته کوه بودم.. ولی نمیشه که ادم همه ی کوهها رو یک دفعه بره باید در طول سالها بری تا همیشه بری...

فعلا بعد صعود این هفته به الوند، می خوام کوهنوردی رو کم کنم.. ماهی یکبار و یا چند هفته یه بار، تا به زندگیم هم برسم.. چون فردا حاصل کاشت امروزم رو می چینم.. پس کاری باید بکنم..

موفق باشید...