گرگ
چند روز پیش در کرکسین در جوار استاد اخضری حضور داشتم.. که ایشون چند بیت از شعر زیر رو برای من خوند.. وقتی این شعر زیبای آقای مشیری رو از وبلاگ استاد خوندم لذت بردم.. و با اجازه ی ایشون در پست خودم استفاده می کنم..

گفت دانایی که : گرگی خیره سر
دست پنهان در نهاد هر بشر !
لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب ، مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره نیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
مست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
و آنکه با گرگش خورد هر دم شکست
گر چه انسان می نماید ، گرگ هست
و آن که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند
در جوانی جان گرگت را بگیر
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری ، گر که باشی همچو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
شعر از فریدون مشیری
برگرفته از وبلاگ تاریخ کوهنوردی همدان
موفق و پیروز باشید...