سال ۸۹ درست دو هفته بعد از صعود خطرناک به قله یخچال دست به کار خطرناک تری زدیم.. الان که به صعودمان فکر می کنم. تنم مور مور می شود.. که همه ی اینها نشان از بی تجربه گی و نداشتن علم کوهنوردی در من بود..

به جرات می تونم بگم در این یکسال که گذشته باید ۲۰ بار می مردم.. چون دست به کارهای خطرناکی می زدم.. آنهم در الوند که در زمستان با هیچ کس شوخی نداره..

حاصل این کارها تجربه ای گران بهایی بود که اگر یک اشتباه کوچک رخ می داد.. باید بهای آن را با جان خود پرداخت می کردم..

در گزارش می خواهم تعداد اشتباهاتم رو بیان کنم.. و در آخر هم جمع بندی کنم..

روز جمعه ساعت ۵.۳۰ دقیقه صبح مثل برنامه های هفتگی مان که همیشه به طور مرتب انجام می شد.. اقدام به پیمایش کوههای منطقه بهار کردیم.. مسیر ما از روستای چمشه قصابان به امامزاده کوه بود.. شب برف سنگینی باریده بود و همه جا سفید پوش شده بود..

(۱- اشتباه اول: تا ۲۴ ساعت بعد از بارش برف حدالامکان به کوه نروید..)

گروه ما متشکل از ۱۸ نفر بود.. با مینی بوس به روستای چشمه قصابان رفتیم و از اونجا شروع به حرکت به سمت ساختمان های معدن کردیم.. بعد از حدود ۴۵ دقیقه به ساختمان مورد نظر رسیدیم.. قرار شد صبحانه رو در این محل بخوریم.. که آب برای کل گروه کم داشتیم.. من و مصطفی داوطلب شدیم برای تهیه آب، جایی که آب وجود داشت در کف دره بود.. (در تصویر با علامت قرمز مشخصه)

 

حالا باید این شیب تند رو پائین می رفتیم برای آوردن آب.. جای پاهای گرگ، که معلوم بود خیلی تازه است کمی ما رو ترسوند. اما به راهمون ادامه دادیم تا به کف دره رسیدیم. بعد از پر کردن ظرفهای آب، مسیر رو بازگشتیم..

(۲- اشتباه دوم: همیشه هرکس آب به اندازه ی کافی، برای خود داشته باشد.)

وقتی رسیدیم بساط صبحانه آماده بود. صبحانه خودم رو از کوله خارج نکردم و مهمون دوستان شدیم.. محمد واحدی هم یک چایی آتیشی خوب به ما داد..

بعد صبحانه چند نفر تصمیم گرفتن بر گردن، بعد صحبت ها تصمیم بر این شد همه بر گردن، اما ۵ نفر از گروه تصمیم گرفت مسیر رو تا امامزاده کوه ادامه بده..  

همه در حال نگاه کردن به الوند:

کوه الوند:

گروه پنج نفره ی ما مسیر حرکت رو از  کنار ساختمان معدن انتخاب کرد(خط قرمز رنگ).. در حالی که مسیر اصلی، مسیر داخل مستطیل قرمز رنگ بود اما به خاطر خطر بهمن مسیر بالا انتخاب شد..

بعد از گذشتن از اون محل به یک سنگ کوتاه زیبا رسیدیم و چند دقیقه ای در اون جا تمرین کردیم..

بنده خدا آقای پرورش رو هم با ۷۲ سال سن مجبور کردیم از این سنگ بالا بره..

قبل از رسیدن به باغهای امامزاده کوه یک نمای بی نظیر از الوند دیدم که چند تا عکس زیبا از اون انداختم.. 

از کوه به سمت پائین سرازیر شدیم.. هوا داشت گرم می شد و برفها هم ذوب می شدن.. پائین شلوار من و مصطفی چون گتر نداشتیم کمی خیس شده بود..

داخل باغها بسیار زیبا بود در اونجا نمایی بی نظیر از درختان بلند و برف ویخ بود..

کمی از باغها رو پیمودیم تا به روستای برفین (یا امامزاده کوه) رسیدیم.. سپس از داخل روستا به طرف امامزاده حرکت کردیم..

داخل امامزاده نشسته بودیم که یک دفعه گفتیم بریم پناهگاه کلاغ لانه، آقای پرورش گفت من به نیت امامزاده تا اینجا اومدم و بیشتر از این هم نمیام.. و موندیم ۴ نفر..

(۳- سومین اشتباه: هیچ وقت احساسی تصمیم نگیرید.. تمام فاکتور ها رو بررسی کنید)

سریع نهار رو داخل امامزاده خوردیم، هرکس هم می اومد داخل امامزاده برای زیارت، زیر لب یه بد و بیراه به ما می گفت.. حق داشتن بنده خدا ها، لباس ها مون رو ریخته بودیم رو بخاری، وسط امامزاده هم داشتیم نهار درست می کردیم.. (تصاویر خودش گویای مسئله است)..

خلاصه تا می تونستیم از امکانات رفاهی امامزاده نهایت استفاده رو بردیم.. ساعت ۴ شده بود و ما تازه داشتیم کفش هامونو می پوشیدیم.. اوضاع داشت نگران کننده می شد.. تصمیم بدی گرفته بودیم فقط ۱ساعت و نیم از روز مونده بود.. و مسیری که باید می رفتیم حداقل ۴ ساعت راه بود..

از کنار امامزاده به سمت دوزخ دره حرکت کردیم.. از داخل باغها رد شدیم.. و از دومین یال بالا رفتیم.. آقای پاشایی چندین بار گفت که این مسیر اشتباهه، ولی اینم می شه رفت و مسیر درست یال سوم بود..

 

اما دیگه رفتن به یال بعدی حدود ۱ ساعت زمان می برد و باید از داخل شیب تندی می رفتیم که خطر بهمن در اون زیاد بود..

تصویر مسیر:

دایره ی قرمز رنگ در تصویر محل امامزاده می باشد.. فلش سیاه هم، همان یال و مسیر درستی بود که مستقیم تا بالای تخت نادر امتداد داره.. خط قرمز رنگ نازک هم مسیری هست که ما رفتیم البته در تصویر یکبار مسیر رو اشتباه رسم کردم که با علامت ضربدر قرمز اصلاحش کردم...

هوا داشت یواش یواش سرد می شد.. تقریبا نصف مسیر رو تا یال حیدره بالا رفته بودیم که باد شدیدی شروع به وزیدن کرد.. هر چی لباس داشتیم پوشیدیم.. و من از دو جفت دستکش استفاده کردم.. اما باز هم نوک انگشتام سرما رو احساس می کرد.. شیب آنقدر تند شده بود که واقعا به روغن سوزی افتاده بودم.. یاد حلوا شکری که برای صبحانه آورده بودم افتادم.. سریع از کوله درش آوردم.. از سرما مثل سنگ شده بود.. به زور دندون تیکه ای از اون رو کندم.. و یک بسته کامل هم حلوا شکری به مصطفی دادم.. و بقیه حلوا رو در داخل جیبم گذاشتم.. هر جا که احساس می کردم دارم کم میارم کمی از اون حلوا رو می خوردم...

نرسیده به یال، سنگهای عظیمی بود که مجبور بودیم از کنار اونها بالا بریم و راه مستقیم روبه بالا رو بسته بودند.. هوا به قدری سرد شده بود که همه چی یخ زده بود.. اگه تو این شیب وایمسادی و بدنت سرد می شد دیگه هیچ چیز نمی تونست کمکت کنه.. باد شدید، هم باعث می شد سرما رو چندین برابر احساس کنی..

سردی هوا:(آخرین تصویری که اون روز گرفتیم همین تصویر بود)

 

این سمت یال، چون رو به آفتاب بود برف کمی داشت.. و ما بی خبر از اون طرف یال بالا می رفتیم.. من فکر می کردم که بعد رسیدن به بالای یال رسیدیم به تخت نادر.. اما ما تازه اول یال حیدره بودیم.. تا تخت نادر حداقل ۲ ساعت نیم راه بود.. چند قدم مونده بود برسیم به بالای خط الراس که خوشحال بودم گفتم راه تموم شده ولی وقتی بالای یال رسیدیم دیدیم تخت نادر کجاست

آفتاب داشت پشت خط الراس عظیم دائم برف مخفی می شد و اثری هم از ماه در آسمان نبود.. چون آخر ماه قمری بود و شب سختی رو پیش رو داشتیم..  همه ی اینها داشت تو ذهنم می گذشت که با صدای بلند آقای پاشایی به خودم اومدم که می گفت.. بیا کنار رو نقاب برفی ایستادی..

(۴-چهارمین اشتباه : همیشه تو کوه دقت کنید ببینید کجا ایستادید)

تصویر مسیر پیمایش شده از یال حیدره: (به شیب زیر نقاب برفی دقت کنید.. اگه نقاب شکسته می شد.. هیچ چیز نمی تونست کمکم کنه)

(کسایی که این یال رو دیدن دقیقا متوجه حرفهای من می شن... (عبور زمستانی از اینجا یعنی مرگ)) 

دیگه باد اینقدر شدید شده بود.. که نمی تونستیم مسیر رو از روی خط الراس ادامه بدیم.. باد،، برف به اندازه ی کف دست رو از زمین جدا می کرد و به صورتمون می کوبید.. و تصمیم بر این شد که از داخل یال حیدره (خط قرمز رنگ) مسیر رو ادامه بدیم.. شیب مسیر در بهترین حالت ۴۵ درجه و در بعضی جاها تا ۷۰ درجه هم می رسید..

هوا کاملا تاریک شده بود و فقط سفیدی برف باعث می شد کمی راه رو ببینیم.. من و مصطفی چراغ پیشانی هم نداشتیم..

(۵- پنجمین اشتباه: هیچ گاه بدون چراغ پیشانی در شب به کوه نرید)

آقای واحدی اول از همه حرکت می کرد بعد آقای پاشایی بعد مصطفی و آخرین نفر هم من بودم..

در اول مسیر برف حالت پودری داشت و کمی با فاصله حرکت می کردیم چوت اگه بهمن شکسته می شد.. هیچ گونه امکان امداد و نجات وجود نداشت بخصوص که هیچ کس از مسیر حرکت ما خبر نداشت.. اگر اتفاقی برای گروه ما می افتاد.. شاید هیچ وقت ما رو پیدا نمی کردند.. از همه بدتر اینکه در دره حیدره عملیات جست و جو تقریبا غیر ممکنه..

(۶- ششمین اشتباه: هرگاه شب در کوه هستید حتما مسیر حرکت خود را از طریق تلفن به یک نفر که به منطقه آشنایی دارد اطلاع دهید.. )

با این حال در بعضی جاها تا کمر در برف فرو می رفتیم.. سعی می کردیم قدم هارو کوتاه برداریم.. سرمای شدید هوا هم دیگه تمام وجودمون رو گرفته بود.. شاید از باد راحت شده بودیم اما سرما رفته رفته بیشتر می شد.. 

هرچه رو به جلو می رفتیم شیب بیشتر می شد و برف هم یخ زده بود.. از لحاظ بدنی کمی تحلیل رفته بودم.. ساعت حدود ۷.۳۰ دقیقه شب بود.. و ما از ساعت ۵.۳۰ صبح داشتیم راه می رفتیم..

وقتی دستم رو داخل جیبم بردم تا کمی از حلوا شکری سنگ شده را بخورم، دیدم تموم شده.. به محمد گفتم وایسا یه خوارکی بخوریم.. آقای پاشایی گفت اینجا بشینی تا کف دره رفتی تا کنار اون سنگ بیا تا استراحت کنیم.. روی سنگ یک متر جا بود.. محمد چند تا پرتقال داشت که برای همه تقسیم کرد..

وقتی از اونجا شهر همدان رو می دیدم.. پیش خودم گفتم الان کسی می دونه ما کجاییم... شهر همدان با شکل دایره ای بی نظیرش از اون جا دیده می شد..

آقای پاشایی گفت از اینجا به بعد باید خیلی بیشتر احتیاط کنید. شیب خیلی زیاده و برف هم کامل یخ زده..

تو اون شیب اگه کسی لیز می خورد تا چندین کلیومتر می رفت.. از همه جالب تر این بود که به جز آقای پاشایی که کلنگ داشت.. هیچ کدوم مون نه کلنگ داشتیم نه کرامپون..

(۷- هفتمین اشتباه : بدون کلنگ و کرامپون در مسیر های با شیب بالا و یخ زده قدم نگذارید..)

محمد سرقدم بود پاش رو تو برف می کوبید و دو نفر دیگه هم از اونجا رد می شد تا نوبت به من که می رسید فقط کفشم به اندازه ی ۱ سانت در برف فرو می رفت. اون هم فقط تیغه ی کفش..

خلاصه با هزار مکافات آخرین قدم ها رو برداشتیم تا به تخت نادر رسیدیم.. ساعت یک ربع مانده به ۹ شب بود.. محمد گفت دیگه کوهنوردی تموم شد.. واقعا هم تموم شد و از رفتن به کلاغ لانه هم منصرف شدیم چون واقعا خسته بودیم و به سمت پناهگاه میشان حرکت کردیم..

وقتی در پناهگاه رو زدیدم عباس آقا گفت شما الان دارید از کجا میاید.. وقتی براش تعریف کردیم.. کلی تعجب کرد و گفت کار خطرناکی کردید..

بعد کمی صحبت و خوردن چای گرم تو پناهگاه به سمت گنجنامه حرکت کردیم....

بلافاصله از اونجا هم با یه دربستی اومدیم تا بهار چون نای تکون خوردن نداشتیم..

پی نوشت ۱: اون روز ما چیزی حدود ۱۴.۵ ساعت در راه بودیم.. مسیری که رفتیم از روستای چشمه قصابان تا گنجنامه بود..

پی نوشت ۲: هدف از نوشتن این گزارش این بود که بدون امکانات و وسایل خوب و بدون داشتن علم کافی اقدام به اجرای چنین برنامه هایی نکنید چون در کوه اولین اشتباه انسان آخرین اشتباهش خواهد بود.. هدف دیگر من از نوشتن این مطلب، این بود که با بیان اشتباهات خودمان می توانیم از بروز حوادث برای دیگران جلوگیری نمائیم..

پی نوشت ۳: سعی کنید با آموزش و یادگیری قدم به کوهستان بگذارید.. کوهنوردی که همراه با علم باشد.. خطرات آن کمتر است.. این امر باعث نمی شود درس عبرت دیگران شوید..

پی نوشت ۴: جالبه هر چقدر آرشیو عکسهای اون روز رو نگاه می کنم عکسی از خودم ندارم و همش پشت دوربین بودم..

موفق و پیروز باشید..