سال 91 را با نام زیبای کنکور نام گذاری می کنم
صبح پنج شنبه ۲۷/۱۱/۹۰ صدای زنگ بیدار باش گوشی با یک آهنگ کردی که همیشه خواب من در مقابلش کم آورده، داره زنگ می خوره..
هیچ دلم نمی خواست بیدار شم.. اما هیچ چیز نمی تونه جای کیک و ساندیس کنکور رو برای من بگیره
..
هیچ وقت از حس سیاهی لشگر بودن خوشم نیومده بخصوص که ماله کنکور باشه
..
پشیمون نیستم اما کسی نبود به من بگه نرو فنی، که پشت کنکور پیرمرد میشی.. دلت خوشه قبول شدی دانشگاه، ترم اول رو که خوندی می بینی ترم بعد باز باید کنکور بدی اونم کنکور کاردانی به کارشناسی.. بازم شروع یک دغدغه جدید در حالی تازه قبلی رو تموم کردی..
اون موقع وقتی تو انتخاب دانشگاهت هم دقت نکنی باید روزی ۳۰۰ کلیومتر مسیر رو بری و برگردی و هر چی بد و بیراهه به خودت بگی.. تا کمی تسکین پیدا کنی.. (خودم کردم که ..........).
بعد تازه می افتی به فکر جبران.. با کلمات بازی می کنی و می گی من حق ام این نبود.. من لیاقتم بیشتر از اینهاست.. از این حرفها...
آنقدر ذهنم مشغول بود که حواسم به دفترچه ی کنکور نبود که کنار صندلیم گذاشتن و همه شروع کردن الا من... دفترچه رو برداشتم نگاهی به اون انداختم تعداد سئوالات ۹۰ تا اما مگه میشه پاسخ داد سئوالات به نظر من سخت می اومد.. راست می گن نخونده باشی معجره هم سر جلسه نمی تونه کمکت کنه..
یکبار سئوالات رو با دقت می خونم و به هر کدوم که می تونم پاسخ می دم.. تا به صفحه ی ۲۸ دفترچه می رسم.. دیگه دستی به برگه پاسخنامه نمی زنم.. چون می دونم سئوالی رو بخوای دوباره بزنی صد در صد خراب می کنی..
یواش یواش صدای قدمهای افراد، نوید خروج از جلسه رو میدن... انقدر ذهنم مشغول بود که راه خروجی رو گم می کنم.. از مسئولین آزمون می پرسم.. اونها هم با لبخندشون پاسخ می دن..
مسیر ۴۰ دقیقه ای تا خونه رو فقط فکر می کنم.. طوری که اصلا متوجه زمان نمی شم..
تو خونه تقویم رو می گیریم تو دستم و یه نگاهی به آینده میندازم.. پیش خودم می گم.. چقدر این آینده دست خودمه.. به کلمه ی همیشگی می رسم.. که سرنوشت اون چیزی که خودت برای خودت رقم میزنی پس سعی کن برای بهترین تلاش کنی تا اونم کمکت کنه..
ذهنی یاتم رو دور می ریزم و سعی می کنم بهش عمل کنم..
مثل همیشه اول به فکر یه برنامه می افتم.. تا یه تصویر از کارهام داشته باشم.. دوباره میرم سراغ ابزار و نیازهام رو پیدا می کنم..
حالا فقط مونده یه شروع، یک شروع که به نتیجه ی دلخواه ختم بشه.. (آخرشم یه کمک از اون بالایی)..
پی نوشت ۱: به نظر من کمی، کم رنگ شدن عیبی نداره.. کوه رو میرم برای رسیدن به آرامشم.. وبلاگ رو می نویسم برای دلم..
پ ۲: به خاطر شرایط مهم امسالم که باید در ۲ تا کنکور در مقاطع مختلف شرکت کنم.. و نتیجه گیری در هریک از این کنکور ها در گرو همن.. حضورم در وبلاگ ها و وب گردی کم رنگ خواهد شد.. اما من همچنان هستم و خواهم بود
...
پ ۳: مطالبی که در متن عنوان کردم.. حاصل تجربیات من در کنکوره (به عنوان داوطلب و مشاور کنکور) و بیشتر به خاطر این بیان کردم تا دوستان کنکوری برای لحظه لحظه ی روزهاشون برنامه داشته باشن.. چون کنکور ارزش این رو نداره تا تمام زندگیمون رو بهش اختصاص بدیم.. و از دلبستگی هامون دست برداریم. (البته همه چی به جاش)..
موفق و پیروز باشید...