پیمایش کامل خط الراس دائم برف
تا این که بعد جلسه ای که روز دوشنبه هفته ی پیش تو هیئت داشتیم قرار شد مسیر کوههای چایان تا امامزاده کوه رو بریم. تقریبا یه مسیر ۴ ساعته بود اونجا
روز جمعه مثل همیشه منو مصطفی از خونمون حرکت کردیم به سمت تربیت بدنی. اولین بار بود یکم دیر می رفتیم همه اومده بودن و منتظر ما بودن. وقتی سوار ماشین شدم جا خوردم. داشتم علی رو می دیدم از خدمت سربازی برگشته بود. بعد یه روبوسی اساسی کلی تعریف داشتیم که واسه هم بکنیم. خلاصه یه یادی از صعود دماوند کردیم و تعریف شروع شد.. بخصوص یه جاش خیلی جالب بود که بچه ها رو تو پلور پیچوندیم و رفتیم شمال!!.. از اون می گفتیم و می خندیدیم. تا رسیدیم به روستای متروکه ی چایان از اونجا کوه پیمایی رو شروع کردیم..
علی عباسی دوست خوبم:

روستای متروکه ی چایان در ۵ کیلومتری پلیس راه همدان کرمانشاه قرار داره
بعد گروه مثل همیشه صف رو ایجاد کرد و راه افتادیم.. من و مصطفی و آقای قاسمی (رئیس هیئت کوهنوردی بهار) و علی آخر راه می رفتیم آقای واحدی هم مثل همیشه کنار گروه بود. و با خنده هاش همه رو شاد می کرد.
گروه در حال حرکت:

مسیر با دوستان:

طبیعت منطقه چایان و چشمه قصابان تو سالهای گذشته که من کوهنوردیمو از این منطقه شروع کردم بسیار بکر و زیبا بود ولی متاسفانه در چند سال اخیر مورد تاخت و تاز معدن چیان محترم قرار گرفته و به خاطر یک مشت دلار ناقابل هیچ اثری از اون طبیعت بکر نمونده.. و پیمایش این منطقه فقط باعث ناراحتی میشه...
درخت بیچاره چه بالایی سرش آوردن:

بعد یک ساعت از محیط معدنی اونجا خارج شدیم و وارد کوههای منطقه مریانج و روستاهای امامزاده کوه شدیم. کنار یکی از چشمه های بکر اونجا بساط صبحانه رو زیر درختان گردو آماده کردیم.. و بعد پچ پچ های منو علی شروع شد. صحبت از دائم برف شد.. که علی گفت بریم! من گفتم. میریم! بعد پیشنهادمون رو مطرح کردیم رئیس عزیز گفت از امازداه کوه آزادین تا هر جا که خواستین برین ماهم به فکر جمع کردن یار افتادیم.. مصطفی همنورد همیشگی من گفت میام بعد بیخیال شد.. کلا موندیم همون دو نفر. بعد به سمت امازاده حرکت کردیم و کنار روستای موئیجین صحنه ای رو دیدیم که واقعا افتضاح و ناراحت کننده بود.. حجم عظیمی از زباله در بکر ترین منطقه همدان.. که واقعا نمی دونم کی مسئول جمع اوری این زباله هاست. یک پلاستیک زباله به کوله ام بسته بودم حتی دلم نیومد اون رو اونجا پرت کنم. از بس تصویر نارحت کننده بود.
زباله های کنار روستا:

از لابه لای درختان سربه فلک کشیده گردو به طرف جاده حرکت کردیم. درختانی که فقط کافی بود دست رو دراز کنی تا کلی گردو بچینی.. اون لحظه با خودم می گفتم حالا که تو باغ گردو هستیم اصلا دلمون گردو نمی خواد ولی اگه نباشه آدم هی هوس می کنه...
خلاصه رسیدم به مینی بوس مون بعد بچه ها سوار شدن یک بار دیگه فراخوان دادم هیچ کس حاضر نشد با منو علی بیاد.. ساعت ۱۱ بود که از بچه ها خداحافظی کردیم و به سمت داخل روستای برفین رفتیم. داخل روستا کمی خرید کردیم چون اصلا برنامه صعود سنگین رو نداشتیم.. و راه افتادیم.. کمی داخل باغهای زیبای برفین رفتیم تا از سمت راست باغها خارج شدیم.. اولین تپه رو نشانه رفتیم و این تپه شروع مسیر خط الراس دائم بود.
تپه ی شروع مسیر:

شروع مسیر از معدن متروکه ای بود که در اونجا بود. بعد همون مسیر رو به طرف دوزخ دره ادامه دادیمو رفته رفته به سمت بالا می رفتیم. تا به یال بعدی رسیدیم بادشدیدی می وزید. تقریبا تا وسط های دوزخ دره رفته بودیم.. الوند وکلاغ لانه در نمای روبه رو خودنمایی می کردند.
الوند وکلاغ:

ساعت ۱۲ بود که قله اول دائم به طور کامل دیده شد.. بعد به علی گفتم چون این مسیر رو بلد نیستیم ممکنه اشتباه بریم.. ولی انصافا علی مسیر یاب خوبی بود.. بعد کامل به سمت دامنه دائم حرکت کردیم . مسیر پر از سنگ های با اشکال عجیب و غریب بود. هیچ پاکوبی یا مسیر استانداردی در اونجا وجود نداشت که ما از روی مسیر حرکت کنیم.
سنگ های زیبا و عجیب و غریب:

بعد از گذشت از مسیر به یکی از چشمه های دائم رسیدیم که در بلند ترین ارتفاع قرار داشت. بطری ها رو پر کردیم و به سمت شیب تند خط الراس رفتیم.. شیبی که خیلی اذیتمون کرد.. وقتی رسیدیم به بالای یال کوه قزل ارسلان دیده شد.. نمای بسیار جذابی بود کاملا مخروطی دیده میشد... مسیر پر از گون هایی بود که کاملا سالم و دست نخورده بودن.. صدای کبک ها نشان از بکر و ناب بودن منطقه داشت..
نمای کوه قزل درون دستان علی:

حالا کار سخت ما شروع شد.. وزش باد شدید و بارش باران باعث میشد. که لباسهای گرم خودمون رو بپوشیم.. شانسی که اورده بودم علی چند دست لباس آورده بود.. منم از اون لباس ها پوشیدم و نگاهی به مسیر انداختیم.. تا قله اول ۶ مرحله دست به سنگ داشتیم.. مسیر رو در اون باد شدید ادامه دادیم تا یکی یکی صخره های عظیم رو بدون وسایل فنی همراه با کوله پشتی طی کردیم.. باد هر لحظه نوید پرتاپ شدن ما رو می داد..
مسیر سوم دست به سنگ در بالای دیواره ای عظیم:

بعد رسدیم به قله اول برعکس راه خط الرس یک شیب ملایم که مانند حالت یک تپه ی عادی بالا رفتیم چند متری قله به علی گفتن بیا قبل از قله کمی دراز بکشیم.. فکر کنم ارتفاع بالای ۳۳۰۰ متر بود.. دراز کشیدم و به آسمون نگاه کردیم ابرها با عجله رفت و آمد می کردند.. از بادشدید در امان بودیم.. بلند شدیم و به راهمون دادمه دادیم یک لحظه دیدم علی برگشت و گفت بیچاره شدیم قله دوم دائم ببین کجاست.. وقتی دیدم توی دلم خالی شد.. مسیر خیلی زیادی بود.. شاید ۱.۳۰ دقیقه اونم دست به سنگ. خلاصه از قله اول سرازیر شدیم و به سمت خط الراس رفتیم.. دو نفر تقریبا پائین قله حرکت می کردن ساعت ۳.۵۰ دقیقه بود.. با فریاد بلند صداشون کردم ولی ما رو ندیدن رفتن خوشحال بودم به جز ما کسی هم هست ولی دقت کردم با خودشون کوله نداشتند.. دوزخ دره هم خیلی سوت و کور بود چون عشایر هم رفته بودن.. مسیر رو ادامه دایم به اولین دست به سنگ رسیدیم.. علی گفت کوله ها رو اینجا بگذاریم بریم بعد برگردیم برشون داریم باد خیلی شدیده.. گفتم علی از صبح هیچی نخوردیم بیا کمی غذا بخوریم بعد بساط نهار رو ساعت ۴ بعد از ظهر باز کردیم.. ۵ ساعت طول کشیده بود تا اینجا بیایم اونم تو شیب بسیار زیاد.. خلاصه چند لقمه ای خوردیمو به سمت قله حرکت کردیم.. استرس فتح دوبرابر شده بود سختی مسیر زیاد شده بود و فقط فکر صعود بود که ما رو بالا می کشید. تو محلی وایسادیم که عکس بگیرم. شارژ گوشی خیلی کم بود. ۲ تا عکس گرفتم و سریع گوشی رو خاموش کردم..
مسیر رفت از قله اول:

راه باقی مانده تا قله:

خلاصه قله با هزار مکافات و سختی صعود شد ساعت ۴.۳۵ دقیقه بود.. گوشی رو از جیب ام در اوردم هر کاری کردم روشن نشد.. دلم می خواست پرتش کنم پائین.. علی گفت ول کن سریع برگردیم باد داره پرتمون می کنه.. یه نگاهی به قزل ارسلان کردیم.. تو دلم گفتم آخر فتح ات می کنم.. و راه برگشت رو از مسیر استاندارد اومدیم.. حالا محل کوله ها رو پیدا نمی کردیم تا آخرش علی پیداش کرد. و حالا گفتیم از کجا برگردیم.. اول گفتم حیدره ی قاضی خان که دیدم مسیرش حداقل چهار ساعت راهه اونم تو دره که گفتم الان رفتن تو دره خطرناکه.. بعد گفتیم بریم امامزداه کوه از داخل دوزخ دره بریم که اونجا هم کم خطرناک بود. تنها را باقی مانده صعود به قله کلاغ لانه و پناهگاه اون بود. یک ساعت و نیم وقت داشتیم تا اونجا برسیم راه رو هم بلد نبودیم.. با هزار مکافات مسیر پاکوبش رو پیدا کردیم و با اون مسیر تا پائین کوه کلاغ لانه رفتیم. اونجا مسیر تقسیم شد و باز مجبور شدیم خودمون مسیر یابی کنیم.. دیگه جون نداشتیم حرکت کنیم . داشت حالمون بد می شد. با علی به صورت سر و ته به سمت سر بالای دراز کشیدیم و کوله رو باز کردم .. یه دلستر لیمو دیدم.. داشتم بال در می آوردم.. نفری ۲ لیوان از اون خوردیم و به طرف قله کلاغ حرکت کردیم.. تقریبا ۲۰۰ متر اخر خیلی اذیت کشیدیم.. ولی رسیدیم به علی گفتم کوهنوردی تموم شد.. گفت هنوز مونده عجله نکن...
من در ۲۰۰ متر آخر مسیر صعود به کلاغ لانه:

هوا تاریک شده بود که از ورودی در پناهگاه کلاغ وارد شدیم .. کارگر ها انگار جن دیده بودن.. به ما می گفتن شما الان دارین از کجا میاین، وقتی مسیر امروزمون رو گفتم شاخ در آوردن.. کمی استراحت کردیم و حاضر شدیم که برگردیم.. کارگرا می گفتن امشب رو اینجا بموند. چراغ پیشانی ندارید نرید..
راست می گفتن رعد و برق شدید و نبود ماه باعث می شد. تاریکی هوا بیشتر بشه و کوه ترسناک تر باشه.. اما راه افتادیم. بعد از ۲۰ دقیقه رسیدیم به تخت نادر،، علی داشت از پاش گله می کرد و می گفت کفشش پر خون شد.. من هم حالم بهتر از اون نبود.. بدترین جای مسیر فرود از مسیر تخت نادر تا میدان میشان بود.. که بدون چراغ خیلی سخت بود چند بار کم مونده بود که با سر زمین بخورم..
بالاخره رسیدیم میدان میشان ساعت نزدیک ۸.۳۰ بود.. رفتم در پناهگاه رو زدم عباس آقا در رو باز کرد.. بدون مقدمه پرسید شمائید از دائم برف میاید گفتیم اره.. گفت دیگه کسی بالا نیست گفتیم نه ..پرسیدم عباس آقا از کجا خبر دار شدی ما میایم ..نگفت ولی فکر کنم.. از دو کوهنوردی که ما رو تو دائم دیده بودن پرسیده بود..
پرسیدم عشایر رفتن ما تو راه هیچ کدوم از عشایر ها رو ندیدیم! گفت هفته پیش ۱۲ تا از گوسفند های عشایر رو گرگ خورده و کلا تمام عشایر الوند جمع کردن رفتن.. در مورد صعودمون براش گفتم... می گفت شانس آوردین دوزخ دره ۳ تا گرگ خطرناک داره.. هنوز خوبه به پستتون نخوردن.. من گفتم خدا رو شکر تا اینجا هیچی ندیدم .. بقیه شم نمی بینیم.. گفت الان ۳ ربع ساعت تا پائین را دارین دیگه خیلی دیره می خواین بمونین اینجا صبح برین.. من گفتم نه میریم.. بعد گفت فقط از هم فاصله نگیرین کنار هم برین.. تازه گی ها من همین پائین چند تا گرگ دیدم..
خلاصه حرفهای عباس آقا کمی منو ترسوند.. علی هم اومد و گفتم بریم علی .. راه افتادیم.. از کنار چشمه ی پائین پناهگاه گذشته بودیم که دیدم یه چیزی پرید رو سنگ .. گفتم علی این چیه؟ علی گفت من چیزی نمی بینم! بعد یک دفعه یک گرگ دیگه پرید رو سنگ کنار اون یکی و گرگ اولی هم تکون خورد.. علی گفت دیدمشون .. گفتم سگ ان... گفت شاید.. یه لحظه که چرخید از یال و کوپال گردنش فهمیدم گرگ ان!! حدودا ۲۰ متری با ما فاصله داشتن .. چاقو رو از کوله در اوردم دادم به علی و خودمم هم باتوم رو جمع کردم.. که محکمتر باشه و گرفتم تو دستم. و به علی گفتم. اگه اومدن طرفمون نباید در بریم وگرنه کارمون تمومه.. بعد گفتم راهمون رو بریم ولی حواسمون به هم باشه.. تقریبا تا شیب تند مسیر کیوارستان نرسیده به دکل تله کابین رفته بودیم که جفتشون اومدن سریع از کنارمون بایه فاصله ی ثابت رد شدن و رفتن .. پای علی داشت می لنگید.. زیر دکل تله کابین که روشنائی داشت نشستیم . بعد به علی گفتم بهتره هرچه زود تر بریم.. رسیدم به کیوارستان و باید کوه رو دور می زدیم از کنار سنگ های بزرگ که تو تاریکی مطلق بود به علی گفتم حواست رو جمع کن مطمئنم جلومون هستن.. کمی جلو رفتیم دیدم بالاسرمون روی یه سنگ بزرگ وایسادن.. به علی گفتم سرو صدا کن بفهمن ما می دونیم اونجائن.. بلافاصله از اونجا رد شدیم.. اونها هم رفتن جلوتر.. کمی فاصله گرفتن ازمون دیگه ماهم رسیدیم بالای آبشار ، دیگه گرگ ها رو ندیدیم..
تا اینک رسیدیم میدان گنجنامه.. همه چی به خیر گذشت یه صعود سنگین رو تجربه کردیم.. حدودا ۱۳ ساعت راه رفته بودیم.. که کلا سربالایی با شیب تند بود.
ممنون که منو تحمل کردین.. کسری گزارش رو به بزرگی خودتون ببخشید..
پاینده باشید.