دماوند تجربه ای متفاوت
بعد به طرف شهر غرق آباد حرکت کردیم.. ساعت حدودای ۸.۱۵ بود. که به غرق آباد رسیدیم... اونجا بچه ها نماز عید فطر رو خوندن و بعد تو پارک مشغول خوردن صبحانه شدیم... اولین صبحانه در پارک بعد از ماه رمضان، که لذت صبحانه رو چندین برابر می کرد.. قبل صبحانه کمی به یاد بچه گی افتادیم و با وسایل داخل پارک بازی کردیم.. که هم خوشحال بودم هم کمی خجالت می کشیدم.

بعد از صبحانه گروه ما سوار ماشین شد.. و به سمت آزاد راه جدید ساوه همدان حرکت کردیم.. می دونستم امروز باید زیاد رانندگی کنم.. و کمی خسته گیش برام زیاده.. خلاصه با سرعت مجاز یعنی ۱۲۰ تا آزاد راه رو می رفتم.. تا به عوارضی ساوه، تهران رسیدیم، یه زنگ که به گروه دوم زدیم.. اونها راه رو طولانی کرده بودن و از داخل ساوه اومده بودن.. تصمیم گرفتیم یه جا وایسیم تا اونها برسن. بعد حرکت کنیم... بساط چایی رو آماده کردیم حدود یک ساعت بعد دسته دوم رسید.. آقای پاشایی به من گفت "مگه تو با چند تا سرعت میری که من بهت نمی رسم" منم گفتم ۱۲۰ نه بیشتر نه کمتر..
بنده خدا کمی حالش گرفته بود چون یه بیست تومن جریمه اش کرده بودن.. بعد چایی، به طرف تهران حرکت کردیم.. شروع شهر تهران رو باید از زیاد شدن ماشین ها فهمید.. ترافیک، گرما، همه و همه دست به هم می داد ما دیر برسیم.. خلاصه بعد از ۲ ساعت از شرق تهران بیرون اومدیم. رسیدم به جاده هراز، جاده ای که هنرمندانه تو دل کوهها کنده شده بود.. بد موقعی تو این جاده بودیم... وقتی که تعطیلات باشه دیگه ترافیک غوغا می کنه. نزدیک پمپ بنزین مشاء بودیم که دیگه از بس به ماشین فشار اومده بود صفحه کلاج داغ کرده بود و با التماس به من می گفت " دیگه بسه" ماشین رو کشیدم کنار جاده، حدود ۵۰ دقیقه خاموشش کردم کمی سر حال اومد.. بعد یواش یواش به طرف امازداه هاشم حرکت کردیم.. تو راه ماشین بود، که صفحه کلاج داغ می کرد و می موند تو جاده.. بالاخره رسیدم امامزاده هاشم، ناهار رو اونجا خوردیم و به سمت پلور حرکت کردیم.. تو مسیر بعد از تونل آقای پاشایی وایستاد منم کنارش نگه داشتم.. یه لحظه هیبت دماوند جلوم سبز شد... خیلی زیبا بود تقریبا تا پائینش پر برف بود.. راستش انتظار این همه برف رو نداشتم....

بعد گرفتن عکس به سمت پلور حرکت کردیم ساعت ۴ شده بود که رسیدیم به قرارگاه پلور.. ماشین رو زدیم تو پارکینگ و وسایل رو از پشت ماشین ریختیم پشت نیسان کرایه ای، که بابت رفت چهل هزار تومن از مون گرفت..
تو راه رسیدم به جنجالی ترین جای کشور " ورودی دماوند" جلوی راه رو سد کرده بودن و یه فیش سه هزار تومنی برامون نوشتن، من پرسیدم "" ببخشید اینجا مگه استادیومه که براش ورودی گذاشتین .. "" از طرف کی دارین این هزینه رو می گیرین.. که در جواب مامور اونجا،، فقط نوشتن قبض و سکوت رو دیدم و شنیدم.. بعد حرکت کردیم و رفتیم...
رسیدیم به گوسفند سرا ساعت ۶ عصر شده بود.. دیگه خسته شده بودم بعد قرار شد شب رو همون جا بخوابیم.. محمد مثل همیشه ۹۰ درصد کارها رو انجام داد و چادر ها آماده شد.. سه نفر، سه نفر رفتیم تو چادر ها و بساط استراحت رو اماده کردیم.. بعد از اون شام خوردیمو هر کس رفت تو کیسه خوابش.
پنج شنبه ۱۰/۰۶/۹۰ از گوسفند سرا تا پناهگاه
صبح ساعت ۵ با صدای بچه ها بیدار شدم.. رفتم طرف مسجد، گوسفند سرا تا آبی به صورتم بزنم. اول صبح یکم سوز می اومد.. نمای قله از گوسفند سرا فوق العاده بود...

خلاصه ساعت ۶ به طرف پناهگاه دوم تو ارتفاع ۴۲۰۰ متری حرکت کردیم.. قبل حرکت محمد گفت بطری هاتون رو پر آب کنید تا بالا آب نیست من گوش ندادم.. تقریبا ۲ ساعت بود که را می رفتیم نزدیک ارتفاع ۳۸۰۰ بودیم که از محمد آب خواستم بهم نداد منم لج کردم و از کس دیگه ای آب گرفتم.. ولی خیلی کم خوردم.. با اون کوله ی سنگینی هم که پشتم بودم خیلی سریع تشنه ام می شد.. یکم، کم آورده بودم از یه طرف دلم نمی خواست آب بخوام.. محمد که وضعیت منو دید گفت آب می خوای من از خدا خواسته گفتم آره.. آب رو داد دستم گفت یادت باشه همیشه باید بطریت رو پر کنی... من واقعا حرفش رو آویزه ی گوشم کردم.. گفت " یادت باشه اینجا کوههای الوند هزار چشمه نیست "
قیافه من وقتی محمد بهم آب نداد..

دیگه هرچی به پناهگاه نزدیک می شدیم حجم برف زیاد می شد.. هیچ موقع تو این فصل سال برف ندیده بودم، اونم برف تازه.. هرچی بالا می رفتم یه سر درد خفیف تو پشت سرم احساس می کردم شاید به خاطر ارتفاعی بود که توش قرار داشتم چون تا به حال به ۴۱۰۰ متر قدم نذاشته بودم.. با اون سر درد به پناهگاه رسیدیم... سریع در کوله رو باز کردم یه سیب با یه لیمو خوردم کمی دراز کشیدم حالم بهتر شد.. پناهگاه پر چادر بود که افرادشون واسه صعود رفته بودن..

بعد یک ساعت انگار تو خونمون نشسته بودم دیگه سر درد نداشتم.. وضعیت عالی بود... داخل چادر ما همه ی بچه ها مهمون بودن و ناهار رو خوردیم.. و ساعت ۳ من و مصطفی زودتر از بچه ها واسه هم هوایی رفتیم.. با سرقدم مصطفی بدون ایستادن تا ارتفاع ۴۸۵۰ متری بالا رفتیم تقریبا نزدیک آبشار یخی بودیم که دیگه تصمیم گرفتیم برگردیم.. دیگه مشکل صبح رو نداشتم و ارتفاع مفهومی برام نداشت...

عینک من و پناهگاه ۴۲۰۰ متری:(فقط یادم رفته بود خوب تمیزش کنم)
ساعت ۵.۳۰ عصر بود که رسیدیم پناهگاه هوا داشت یواش یواش سرد می شد... رفتم تو چادر ۲ ساعتی داخل کیسه خوابم خوابیدم که محمد بیدارم کرد گفت وسایلت رو جمع کن بریم داخل پناهگاه، وسایل استراحت و شام رو برداشتیم رفتیم داخل پناهگاه... چون می دونستیم امشب قراره خیلی سرد بشه،، ما هم که احتیاج به استراحت داشتیم... غروب آفتاب رو از بیرون در پناهگاه نگاه کردیم یه خط نارنجی رنگ طرف غروب خورشید رو گرفته بود که خیلی عالی بود... چند تا کوهنورد از ترکیه داشتن عکس می گرفتن .. که یه عکس یادگاری با من هم گرفتن... بعد برای فردا هر چی بطری داشتم پر کردم به شانسم اب چشمه یخ زده بود .. و از تانکر آب پر کردم. شب بعد خوردن شام کیسه خوابها رو پهن کردیم و خوابیدایم ..
روز جمعه ۱۱/۰۶/۹۰ روز صعود
صبح ساعت ۶ بیدار شدیم و بعد یه صبحانه ی خیلی سبک آماده ی حرکت شدیدام.. دوستی از ایلام گفت می خواد با گروه ما بیاد.. محمد چند تا سئوال ازش پرسید گفت.. آماده شو که بریم..
وسایل اضافه رو ریختیم تو چادر هامون و با وسایل ضروری به سمت قله حرکت کردیم.. من و مصطفی دوتایی یه کوله برداشتیم تا خسته نشیم... ساعت نزدیکی ۷.۱۵ بود که حرکت کردایم. با سرقدم آقای پرورش پیر دیار الوند با ۷۲ سال سن راه رو شروع کردیم .. با یه سرعت خوب حرکت می کردیم و کسی اذیت نمی شد.. تقریبا ساعت ۹.۱۵ بود که به آبشار یخی رسیدیم .. کمی نشستیم و استراحت کردیم..
من و محمد :

خط الراس دو برادر:

بعد راه افتادن، به گروه بچه های کرمان رسیدیم و گفت و گو با اونها طی کردن مسیر رو آسون می کرد.. با گروه کرمان تا تپه ی گوگردی هم قدم بودیم..
من در ارتفاع ۵۰۰۰ متری:

وقتی رسیدیم تپه گوگردی، از بوی گوگرد حالم بهم می خورد.. دیگه سرعتمون کمتر شده بود.. خوشبختانه هیچ یک از اعضای گروه مشکل سردرد یا ارتفاع زدگی نداشتن.. قدم ها رفته رفته کند تر می شد هر دو قدم چند تا نفس می خواست..

یاد حرف محمد افتادام که می گفت چند قدم آخر قله انسان می خواد بال در بیاره .. عمق برف بیشتر شده بود. باد تقریبا شدیدی شروع به وزیدن کرده بود... فقط سرم رو بلند می کردم به طرف قله نگاه می کردم.. چند نفر از قله بر می گشتن و به ما قوت قلب می دادن و می گفتن همش چند قدمه.. آروم آروم وارد قله شدیم اصلا خستگی از تنمون در اومد جون دوباره گرفتیم در کوله رو باز کردام ۳ تا بطری بزرگ آب داشتم یاد حرف دیروز محمد افتادم خیالم راحت بودم که می تونم به راحتی اب بخورم... قله پر بود از تابلوهایی که نصب شده بود اخریش که ماله لیلا اسفندیاری بود.. هر کی اون تابلو رو می دید یه صلوات می فرستاد...
بعد شروع کردیم به عکس انداختن .. عکسهای مختلف....
شور فتح:

گروه کوهنوردی دانشگاه در قله:

هیئت بهار در قله:

اسامی گروه: به ترتیب از راست تصویر: جواد زارعی و مصطفی زارعی و آقای احمدلو و آقای پرورش و آقای کرمی و آقای شفیعی و آقای محمد واحدی سرپرست گروه
فراتر از ابرها:

بعد از چهل دقیقه که در قله بودیم به سمت پائین حرکت کردیم... تو راه به گروههایی که بالا می اومدن روحیه می دادیم و تشویق شون می کردیم .. اصلا دیگه خستگی رو فراموش کرده بودیم و پائین می اومدیم.. تا رسیدیم به یک شیب عالی واسه سر خوردن.. برف نرم بود و خطر نداشت یاد سر خوردن های یخچال همدان افتادیم و یکی یکی به طرف پائین سر می خوردیم ... من آخرین نفر می اومدم .. چون شلوارم باعث می شد با سرعت بیشتری سر بخورم از پشت به بچه ها می رسیدم و با یه ضربه کف کفش اونها رو، رو به جلو حل می دادم .. این سر خوردن ها باعث شد در عرض ۱.۴۵ دقیقه به پناهگاه برسیم. بلافاصله در پناهگاه وسایل رو جمع کردیم و به سمت گوسفند سرا حرکت کردیم..
من کمی زودتر از بچه ها حرکت کردم، تقریبا چند صد متری گوسفند سرا بودم که را رو گم کردم... هوا هم کاملا تاریک شده بود.. چراغ پیشانی رو بستم و فقط به زیر پاهام نگاه می کردم یک لحظه احساس کردم چیزی سر راهم هست وقتی با چراغ به طرف اون ها نگاه کردم ۶ تا چش روشن دیدم که با سرعت زیاد به طرفم حمله ور شدن.. سگهای عشایر بودن.. با دسته باتوم به سر یکیشون کوبیدم بعد پام گیر کرد به یه سنگ افتادم زمین.. سگ ها تا نیم متری من آمدن و وایسادن و پارس می کردن.. که یکدفعه یکی از عشایر صداشون کرد و رفتن .. پاشدم خودمو جمع جور کردم و به طرف چراغ گوسفند سرا حرکت کردم تا رسیدم، راننده ی نیسان منتظر ما بود... کوله ی خودم رو پشت نیسان گذاشتم منتظر بچه هاشدم که یکی یکی رسیدن.. بعد سوار ماشین شدیم و به سمت قرارگاه پلور حرکت کردیم...
شب رو در اون محل گذروندیم .. بعد یه دوش گرم و خوردن یه شام اساسی داخل اتاق قرارگاه خوابیدایم..
شنبه ۱۲/۰۶/۹۰ روز برگشت..
صبح ساعت ۸ بلند شدیم و صبحانه خوردیم و وسایل رو جمع کردیم... یکی از خودروها رو راهی بهار کردیم.. کمی ماشین من مشکل داشت و بعد رفع نقص به طرف شمال حرکت کردیم.. ساعت ۱.۳۰ بعد از ظهر تو ساحل بابلسر شنا کردیم و ساعت ۴.۳۰ برگشتیم..

و از شانس بدمون ۷ ساعت تو ترافیک هراز موندیم .. ساعت ۱.۳۰ به ورودی آزاد راه ساوه ، تهران رسیدیم...
آزاد راه خلوت بود.. بعد از دو ساعت رانندگی به فامنین، همدان رسیدم دیگه جون نداشتم .. همون جا گرفتم خوابیدام و ساعت ۸ صبح بیدار شدیم و به سمت بهار حرکت کردیم..
اول از همه کم و کاستی این گزارش رو به بزرگیتون ببخشید..
این صعود یه صعود به یاد ماندنی واسه من شد.. جای همتون خالی ...
تصاویر بیشتر در وبلاگ هیئت کوهنوردی شهرستان بهار
پاینده باشید...